سلسله عشق مهدی(عج)
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩  

 

کاش صاحب برسد بنده به زنجیر کند

این جوانان همه را در ره خود پیر کند

هیچ کس کاش نباشد نگهش بر راهی

جشم بر در بود و دلبر او دیر کند

کاش چشم گل زهرا به دل ما افتد

با نگاهش به دل غمزده تاثیر کند

کاش از روی ترحم گذرد بر دل من

 و بسازد دل ویرانه و تحویل کند

کاش صاحب نفسی همدم این خسته شود

که زگرمی لبش مسئله تغییر کند

کاش با آن قلم عشق شبی نام مرا

در میان صحف فاطمه تحریر کند

کاش روزی بزند تکیه به دیوار حرم

با همان لحن علی نغمه تکبیر کند

کاش جز مجلس او جای دگر پا ننهم

 تا فقط مجلس او جان مرا سیر کند



 
یا مهدی
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩  

 

هزار بار نوشتم و پاره کردم باز
نیامدی و دلم را ستاره کردم باز

چقدر شعر شدم شعرهای آبی رنگ
ردیف و قافیه و استعاره کردم باز

چقدر سوره شدم، آیه آیه دلتنگی
چقدر محض شما استخاره کردم باز

گره به قلب من افتاده، صد هزار گره
به اسم اعظمتان راه چاره کردم باز

دلم گرفت از این شهرهای بی موعود
تمام پنجره ها را دوباره کردم باز

دخیل بسته دلم،روضه ای بخوان آقا
هوای کودک بی گاهواره کردم باز



 
بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩  

کسی نیامده جز او، سر قرار خودش
نشست غرق تماشای آبشار خودش

چه انتظار عجیبی ست این که شب تا صبح
کسی قنوت بگیرد، به انتظار خودش...



 
الهم عجل لولیک الفرج
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩  

ای گل نرگس کجا جویم تو را، در مدینه یا نجف یا کربلا

یا که در حجی و محرم گشته ایی، یا که رفتی کاظمین و سامرا

       هرکجا هستی خدا همراه تو،یک سری هم سوی این منزل بیا

کلبه درویشی ما کوچک است،سوی این درویش ناقابل ب



 
یا صاحب الزمان(عج)
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩  

 

زمین دامنم از ابر دیده مرطوب است

بیا که حاصل این کشت زار مرغوب است

 مرا خلاص کن از سال های غیبت خود

مگر تحمل من مثل صبر ایوب است

اگر چه روی سیاهم به کار می آیم

 برای طی زمستان زغال هم خوب است

 اگر دروغ بگویم غذای گرگ شوم

 مقام پیرهنت چشم های یعقوب است

عصای معجزه ها مار می شود با تو

کسی که بی تو نخشکد شقی تر از چوب است

همیشه ابر ز خورشید رنگ می گیرد

به هر کجا بروی این صحیفه زرکوب است



 
مهدیا رخ بنما شهر پر از بیداد است
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩  

 

مهدیا رخ بنما شهر پر از بیداد است

دل پر از درد شده سینه پر از از غمباد است

همه جا پر شده از جرم و جنایت لیکن

آنچه بیدادگر آن نشنود آن فریاد است

سفره ها پر شده از حسرت یک لقمه نان

گوئیا ناله مظلوم همه در باد است

روستا خالی و ویرانه شده از بیداد

شهر از برج علم گشته ز ظلم آباد است

دزدی و غارت و یغما شده سرلوحه کار

دین اجداد تو بازیچه هر شیاد است

بر عدالت بنگر، گوشه زندان در بند

از همین مذهب صد وصله نو بنیاد است

آنکه از حق سخنی گفت ببین گشته اسیر

لیک آن لاف زنِ دزدِ دغل آزاد است

دین حق گشته اسیر زر و تزویر و ریا

مهدیا رخ بنما شهر پر از بیداد است

محمد شیرازیان



 
یا مهدی ادرکنی
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩  

گاهی خیال می کنم که تو از من بریده ای

بهتر ز من برای دلت برگزیده ای

از خود سوال می کنم که آیا چه کرده ام

در فکر فرو می روم که تو از من چه دیده ای

از من عبور می کنی و دم نمی زنی

تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای

یک روز می رسد که در آغوش گیرمت

هرگز بعید نیست خدا را چه دیده ای

الهم عجل لولیک الفرج



 
بالهای تازه
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩  

خالی شد از نبودن تو زیر پای من

قحط امید آمده بین صدای من

 ترس همیشگیم همین است یک نفر

در خدمت نگاه تو باشد به جای من

 پژمردگی نرفته هنوز از قنوت‌هام

شاید قرار نیست بگیرد دعای من

شیرین هم از شنیدنشان ترش می کند

وقتی که نیست شور تو در شعرهای من

 باید برای بال و پرم آسمان شوی

یا بالهای تازه بسازی برای من

 نه، می‌شود که زودتر از این پرنده شد

امضا شود اگر سفر کربلای من

 آنجا شنیدنی است دم نوحه های تو

غرق حسین می شود «آقا بیا» ی من

هم ناله  با حسین شوم در لب فرات

سقای من ! برادر من ! با وفای من



 
← صفحه بعد