
مهدیا رخ بنما شهر پر از بیداد است
دل پر از درد شده سینه پر از از غمباد است
همه جا پر شده از جرم و جنایت لیکن
آنچه بیدادگر آن نشنود آن فریاد است
سفره ها پر شده از حسرت یک لقمه نان
گوئیا ناله مظلوم همه در باد است
روستا خالی و ویرانه شده از بیداد
شهر از برج علم گشته ز ظلم آباد است
دزدی و غارت و یغما شده سرلوحه کار
دین اجداد تو بازیچه هر شیاد است
بر عدالت بنگر، گوشه زندان در بند
از همین مذهب صد وصله نو بنیاد است
آنکه از حق سخنی گفت ببین گشته اسیر
لیک آن لاف زنِ دزدِ دغل آزاد است
دین حق گشته اسیر زر و تزویر و ریا
مهدیا رخ بنما شهر پر از بیداد است
محمد شیرازیان